چو خواست طوطی طبعم سخن کند آغاز

 

به مدح میر جلیلی، سلیل میر حجاز

 

خرد ز مهر برآشفت کان سلیل نبی

 

نه آن بود که به مدحش کنی زبان را باز

 

مقام او ز ثنای تو برتر است فزون

 

جلال او ز بیان تو ارفع است و فراز

 

یگانه فاضل دهر است این ادیب اریب

 

خطیب شرع حبیب خداست این ممتاز

 

وحید عصر و سمّی محمد است و علی

 

سلاله ایست از آن خاندان به عزّت و ناز

 

چگونه مدح مر او را توان کنی به جهان

 

که ذمّ به ساحت قدسش بود همی زآغاز

 

تو را به منقبتش در سخن چه نیرویی است

 

که خود به دهر سخن آفرین بود از راز

 

ندیده‌ای به فراز منابرش هر دم

 

چگونه وعظ و تکلم کند به ترک و به تاز

 

ندیده‌ای به بیان ملیح او خلقی

 

به دهر واله و شیدا بوند یا جان باز

 

جواب داد خرد را زعشق، طبع سلیم

 

که در ظهور ارادت شدم ورا دمساز

 

مرا خلوص چو نسبت بدو بود افزون

 

بدین چکامه کنم خود هماره سر افراز

 

ملامتی نبود در مدایحش بر من

 

که نیست حافظ و سعدی چو زنده ‌در شیراز

 

هرآنچه کرد خدایم عطا ز فهم و خرد

 

به جلوه زیب مجالس کنم بلا انباز

 

پس آن زمان به ادب داد پاسخم به خرد

 

فروتنی چو بود پیشه‌ات، تو راست جواز

 

ولی جلالت او را عظیم بنگر نیک

 

که در فضای کمال است فرد، آن شهباز

 

دوباره داد مر او را روان جواب که من

 

چو خور به فضل و هنر می‌شناسم او را باز

 

بلاعدیل بود در جهان به علم و عمل

 

سخن ز راه حقیقت مراست نی ز مجاز

 

ثنای حضرت او فرض بر عباد بود

 

دعای اوست سزاوار در قنوت نماز

 

اگرچه معرفتی نیست طبع را به جهان

 

که در خورش بنماید زبان به مدح دراز

 

چو آفتاب به آفاق گرچه شهره بود

 

به نعت و منقبتش نیست در زمانه نیاز

 

چه احتیاج به مدحش بود که در دوران

 

هزار چون من محمود گشته است ایاز

 

چنان شهیر به قدس است او که در قرآن

 

اشارتی شده از بقعه مبارکه باز

 

ولی خطا نکند کس از این بیان ملیح

 

که هست معنی و تفسیر دیگری به طراز

 

تمام می‌نشود طبع را سخن به مدیح

 

اگرچه قافیه تنگ است چون بت طنّاز

 

وسیع بود گرَم سجع را فضا به مراد

 

چو طیر، کلک بیان می‌نمود خوش پرواز

 

وگر نبود مضیّق مرا مجال و زبان

 

بسی به قافیه بودم حریص و صاحب آز

 

چو تاز و ساز و گراز و نهاز و باز و گداز

 

چو جاز یا که جهاز و مُجاز یا غمّاز

 

ولی ز بخت پریشان خویشتن چه کنم

 

که خوش خرام چو کبک دری نگردد غاز

 

فراز هرچه شود لحنِ بوسلیک به دهر

 

ملاحتش نبود به ز نغمه شهناز

 

اگر هزار ندایی ز اصفهان خیزد

 

به فنّ شعر نگردد بلند زو آواز

 

طلب کنند از او لعل و دُر به جای خزف

 

خورند سیب و بهش را همی به جای پیاز

 

ولی ادیب چو "محزون" همی ز جی خیزد

 

چنان که زیره ز کرمان و شکّر از اهواز

 

وفات و مراثی

این عالم خطیب پرتلاش در قبل از ظهر روز جمعه ۷ رجب سال ۱۳۶۵ق (۱۶ خرداد ۱۳۲۵ش) وفات یافت و در بقعه تکیه تویسرکانى در جوار پدر همسرش آیة الله سیّد محمد باقر تویسرکانی مدفون گردید. به گفته برخی وی را مسموم کرده بودند ولی حقیقت معلوم نشد.  دامادش مرحوم سید علی بدیع‌زادگان "هور" ماده تاریخ وفات او را چنین سروده است:

پی تاریخ هجری قمری

"هور" این بیت را نمود ایجاد

 

"حاج سید علی مبارکه‌ای

صحن فرودس را صفائی داد"

 

استاد فضل الله اعتمادی "برنا" نیز در این باره گوید:

ز "برنا" شنو سال فوتش به شمسی:

 

"محمد علی سید واعظین بود"

 

آقای علی مجاهد در "روزنامه اصفهان" می‌نویسد:

"مرگ جانگداز مبارکه‌ای بی اغراق لطمه‌ای بود که به جهان علم و ادب و فضل و دانش این کشور کهن سال وارد آمد. عالم روحانیت یک نفر از مبلغین فاضل پاک دامن و جدی خود را از دست داد. از عمر پر مرارت توأم با خدمت به جامعه اسلامی مبارکه‌ای بیش از چهل و چند سال نگذشته بود و اگر طبیعت غدّار، این بزرگ مرد لایق را چند سال دیگر نگاه می‌داشت، بدون شک یکی از بزرگ‌ترین و برجسته‌ترین و گران‌بهاترین مردان عالم اسلام به شمار می‌رفت.

مبارکه‌ای یک نفر از نویسندگان زبردست و شیوا قلم، از ناطقین کم نظیر و مورّخ با اطلاع بود. مخصوصاً در نتیجه مسافرت‌های پی در پی به اقصی ممالک عالم، اطلاعات عمیقی به دست آورده که کم و بیش آنها را در مجله‌های مختلفه به چاپ رسانیده بود... این عالم بی نظیر، این دانشمند محبوب، این واعظ مشهور، پس از مسافرت آفریقا پنج سال انزوا و گوشه نشینی را برای خود اختیار نموده و مشغول تألیفات و تصنیفات شده و مشاهدات و عقاید خود را به رشته تحریر درآورده که بالغ بر ۵۳ کتاب مفصل می‌باشد".

سوگنامه آیتی در فوت مبارکی

مرحوم عبدالحسین آیتی یزدی  در مجله "آئین اسلام" شرحی در باب وفات مرحوم مبارکه‌ای بدین شرح مرقوم نموده است:

"سحبانِ عصر رفت. حسّانِ دهر در خاک خفت. زبان ناطق ملّت، جهان را بدرود گفت. هیجده سال بود نگارنده با مرحوم صفا حاج سید محمد علی واعظ مبارکی اصفهانی آشنا بودم، ولی دو سال اخیر که آن مرحوم تقریظ بر "کتاب نبی" یا "تفسیر آیتی" نوشتند، آشنایی به رفاقت مبدل شد.

گویا قضای آسمانی در کمین بود که پیش از حدوث این فاجعه، بر جزئیات حال آن مرحوم آگاه شوم؛ از این رو توافق افق، ما را به هم نزدیک کرد، چندان که متجاوز از دو ماه در اصفهان شب و روز، گاه و بیگاه با هم بودیم و کاملا با اخلاق و افکار و عقائد این مرد بزرگوار آشنا شدم.

مرحوم مبارکی تنها ناطق بر سر منبر نبود، بلکه ناصح مهربانی بود که با لطف بیان، آشنایان خود را متنبه می‌ساخت. علاقه اسلامی او به کمال بود، بی آن که کمتر موهومی را مورد توجه قرار دهد. مسافرت‌های هند و مصر موجب پختگی و پخته کاری‌های آن مرحوم شده بود. همدمی الیف و مصاحبی انیس بود. نسبت به دوستان خود صدیق و وفادار بود، و بالاخره صفات و اخلاق پسندیده اش بر نکوهیده ها غلبه داشته، شخصی به تمام معنی موحّد بود.

چون نمی‌خواهم مبالغه و اغراق گفته باشم، این است که نمی‌گویم هیچ‌گونه نقیصه اخلاقی نداشت، ولی می‌گویم که در برابر هر نقیصه، چندین خصیصه نیکو داشت...

خلاصه این است که مرحوم مبارکی آدم بسیار خوبی بود، در جودت ذهن و هوش سرشار کم‌نظیر بود. قریحه نظم هم داشت و "صفا" تخلص می‌کرد.

دریای غم یا وفات آقای مبارکی

امسال باز، آمده از ره، بهارِ غم

 

طوفانِ غم فکنده مرا در بحارِ غم

 

 

کم بود بار غم مگرم پار، ای فلک!

 

کاین بار غم فزود دگر ره به بار غم

 

غم‌های پار، کهنه مگر بود ای دریغ!

 

کامروز تازه گشت مرا روزگار غم

 

 

 

امروز روزگار میان غمم نهد

 

فردا شبم زمانه کشد در کنار غم

 

غم مستبدّ و کهنه پرست است و مرتجع

 

کاین گونه یار ما شده اندر دیار غم

 

فارغ ز غم ندیده‌ام اندر همه دیار

 

در شهر یار ماست مهین شهریار غم

 

غم کشت هرکه را که به غم غمگسار گشت

 

در دهر بهر ماست مگر زهر مار غم

 

گه غم ز آسمان به سرایم فتد چو گل

 

بر پای دل خلد به زمین، گاه خار غم

 

گه بی سلام آید و در دل کند مقام

 

گه بی درود می‌رود این است کار غم

 

غم شاه مطلق است در این کشور وجود

 

کس نیست چون جناب جلالتمدار غم

 

اندیشه اش بود نه ز شاه و نه از وزیر

 

یا لَلعَجَب ز قدرت و از اقتدار غم

 

انسان اگر که فاعل مختار بُد چرا

 

مجبور بود این همه در اختیار غم

 

عیبم مکن بگویمت ار: تیزتر بود

 

از ذوالفقار شیر خدا، ذوالفقار غم

 

ترسم به بارگاه خدا نیز سرفراز

 

باشد هماره حضرت پروردگار غم

 

گوید منم که بر همه پاداش می‌دهم

 

کاین گونه می نهم همه را در فشار غم

 

صابون غم به رخت همه خلق خورده است

 

گاهی به حجله غم و گه در مزار غم

 

گاهی غم زن است و گهی بچّه، گاه نان

 

پشت تمام خلق شکسته ز بار غم

 

اندوه دوست، غصّه دشمن، غم وطن

 

کرده تمام خلق جهان را دچار غم

 

چونان که بنده از پس هفتاد و اند سال

 

گه غم سوار من بُد و گه من سوار غم

 

جستم یکی رفیق و ببستم دلی به او

 

گفتم دگر نمی زیم اندر خمار غم

 

 

کاین دوست عالم است و برازنده و شفیق

 

دیگر کسی نمی‌بردم در قمار غم

 

سحبان عصر و ناطق ملت، دُهاءِ دهر

 

با دوستیّ او نبَرم انتظار غم

 

نسل رسول، سید محمد علیّ راد

 

یار من است و من نشوم هیچ یار غم

 

اندر تخلص است "صفا" خود صفای صرف

 

او دوستار من، نه منم دوستار غم

 

بر پشت کوه صفه نهادم چو پشت خویش

 

ناگه بلند گشت از آنجا شرار غم

 

آمد خبر که مَردِ صفا، فجأه کرد و مُرد

 

از این خبر فتاد به هر قلب، نار غم

 

اندر هزار و سیصد و هم شصت و پنج رفت

 

پنجاه ساله مرد از این خاکسار غم

 

زاهل مبارکه به مبارک سرای خلد

 

رفت و نهاد داغ الم بر عذار غم

 

ثابت شده که نیست در این دکّه وجود

 

عیارکی که بشکند آخر عیار غم

 

خاموش "آیتی" که تو خود هم روانه‌ای

 

زین خانه سرور، از این خارزار غم