صورت حاج ابراهیم ، از خجالت قرمز شده بود . به اصرار مادرش توی اتاق زن ها آمده بود . صدای پچ پچ زنانه می آمد .همه کل کشیدند و دست زدند . ابراهیم چشم هایش را بست . جلوتر آمد و گفت : می خواهید داماد را ببینید یک صلوات بفرستید .صدای خنده و صلوات زن ها توی اتاق پیچید . سر به زیر تا نزدیکی عروسش آمد و تبریک گفت . عروس، سر تا پایش را نگاه کرد . لباس ساده ای پوشیده بود . یک پیراهن و شلوار ساده و همان اورکت خاکستری رنگ سپاه . سرش را پایین انداخت . حاجی جوراب نپوشیده بود . پشت سرش، کسی آهسته می گفت : « پاسدار اسلام که باشد ، چرا با دمپائی آمده دنبال عروس ؟» حالا می فهمید زن ها چه در گوش هم پچ پچ می کنند . لبخندی زد . مادر حاجی روی سرشان نقل ریخت …