نسرین مرادیان متولد ۱۳۶۵


 1

از لامپ های ریسه رفته توی کوچه تا این اتاق درهم و برهم گرفته

از ته کشیدن با غذای توی بشقاب تا فکرهای الهم و پلهم گرفته

از عادتی که من به تو هرگز نکردم از فکرهایی که تو را با من نگه داشت

از جراتی که ما دوتا پیدا نکردیم از چیزهای زورکی عقم گرفته

کف میکنم در ظرف های نیم خورده کف میکنم در بغض های ماستمالی

بالا می اید گریه ام در ظرفشویی زیر گلویم را کسی محکم گرفته

در دست هایم کش میاید دستکش هام تا مشکی پیراهنی که چرک مرده

توی دلم هی رخت میشورد زنی که...توی سرت مردی عزاماتم گرفته

دارم خودم را میچپانم زیر جلد این پیشبند خانه دار نصفه نیمه

تو بیصدا قل میزنی در ذهن قوری دم میکشی توی هوای دم گرفته

پاهام در سرمای خانه خواب رفته تو خواب رفتی زیر گرمای پتویت

بغ میکنم در عکس های بی عروسی امشب دلم از عالم و آدم گرفته

 

 2

دایم" مبادا چیز ناجوری بگویم" بود

وسواس های دختری که روبرویم بود

آیینه میداند که از دلشوره ات هر روز

یک مشت موی ریخته در گیره مویم بود

زخمی عفونی بود که جراحیش سخت است

بغضی که مثل تیغ ماهی در گلویم بود

دردی از این بدتر که این یک ناز بالش هم

هر جمعه در آغوش بیخوابت هوویم بود؟

هر صبح بعد از لرزش طولانی گریه

یک نعش بعد از زلزله لای پتویم بود

بازار من از سکه می افتاد وقتی که

نقش زنی در حال گریه هر دورویم بود

 

 3

بیخود  تقلا میکنی زنده بمانم  چیزی مرا از زنده بودن سیر کرده

این ‍‍ﮋست های مسخره لبهای کشدار  من را میان عکس هایم پیر کرده

در ذهن معلولم به هرجا میکشانم  باویلچر امراض مادرزادیم را

یک لخته ی بالقوه مثل مرگ عمریست  یک گوشه در ماهیچه هایم گیر کرده

از بسته های قرص خواب آور میایند دانه به دانه روبرویم مینشینند

این شخصیت های فروپاشیده در من هر شب مرا به دختری درگیر کرده

مثل روانی ها به دنبالم میایند هی مشت میکوبند در بی خاطراتم

انگار قفلی آهنی در خواب یک تخت من را به این دیوانه ها زنجیر کرده

در چرخ دنده های کوچک چفت هستم  با عقربک هایی که میچرخند دایم

هرشب که برمیگردم از ساعات رفته انگار ماشینی سرم را زیر کرده

 

 4

بدون فکر به کاری که با دلت میکرد

همیشه با غم رفتن مقابلت میکرد

شبیه نصفه ی یک سیب لکه دار شدی

بدون نیمه ی مردی که کاملت میکرد

تو مانده ای وسط فکرهای خاله زنک

که کاش محض رضای خدا ولت میکرد

که کاش ثبت بد احوالیت شبی مثل

شناسنامه ی یک مرده باطلت میکرد

همیشه غصه ی یک عمر خون دل خوردن

شبیه تلخی زهر هلاهلت میکرد

هزار بار سرت را به سنگ زد ای کاش

که سرشکستگی عشق عاقلت میکرد