موقع آفرینشت یک بار توی چشمم نگاه میکردی

همه جا هرج و مرج بود و شما پشت هم اشتباه میکردی

قصدم این نیست کفرنامه شوم ارث بابام را طلب دارم

می شد این بنده های یاغی را لااقل سر به راه میکردی

ما که خوبیم خوبی از خود توست روح تو در وجود ما جاریست

فکر شیطان چه بود توی سرت؟در وجودم که هاااه میکردی

زیر باران نعمتت گرم است نفس خانه های بالادست

بین بی خانه های پایین هم فکر شال و کلاه میکردی

خوب میشد که سر زده یک روز میهمان زمینتان بشوید

شعر من را دروغ اگر میگفت مثل من رو سیاه میکردی

 

 

مخفی ست پشت صورتک مستعار من

یک پاپـتی دربه در بدقواره من

تنها نشسته ام به خودم حرص میدهم

رد میشوند شایعه ها از جدار من

هی مو به مو سفید شده چشم مردم و

هی دل به دل سیاه شده روزگار من

می ترسم از نجابت این دختران خوب

شهری دچار سادگیـم  شد دچار من

بیست و دو سال رد شده ام از کنار تو

بیست و دو سال رد شده ای از کنار من

هی دود و چای بین من و شاعرانه هام

حالا غزل شده همه دار وندار من

یک عمر نعش خسته ی من می رود به دوش

آرامشیست منتظر من بر مزار من

 

عکس زنی مچاله شده لای درد ها

جنس سکوت و اشک غم انگیز مرد ها

میگردد از تمام نبودن به دور خود

همخانه ی همیشگی دوره گرد ها

در اوج عاشقانه ترین درد زندگی

چوب حراج در بغل پیرمرد ها

در زندگیش کشف مهمی نکرده است

درگیر روز وشب شدن زوج و فرد ها

سرگیجه می رود زن و سرگرم میشوید

یک تاس بی هدف وسط تخته نرد ها

گرم است جنگ تن به تنش با ...خودت ببین

آیینه ها شکسته در این جنگ سرد ها

بغضی که داغ می شود و آب میشود

افسردگی شمع شب سالگرد ها