سیف الله جعفری متولد  ١٣٢٥

 

جاده ها را سنگ مرمر میکنم

هر چه می دارم به ساغر میکنم

تا که همراهی کند هربرگ وباد

شانه بر زلف صنوبر میکنم

گر بیایی ای ابر مرد جهان

اشک شوق از دیدگان سر میکنم

بوسه ای خواهم زنم برشعله اش

لاله در دامان اختر میکنم

گر بیایی مثل بادجُسته برگ

پایکوبی ها مکرر میکنم

 

 

بوسه ای از خال هندوی لبش برچیدنی ست

لحظه ای از خال رویش از برایم دیدنی ست

عشق او ما را کشیده تا به سر حد جنون

اسم اعظم را نمی دانی از او پرسیدنی ست

آتش هجران او سر  رابه سامان میکشد

می از آن پیمانه ی لعل لبش نوشیدنی ست

تا چنین گردید من هم بوسه ای برداشتم

از کراماتش که با چشمان دلها دیدنی ست

 

 

عاقبت در راه  تو دیوانه می گردم بیا

دست بر دامان تو مستانه می گردم بیا

میگریزم از جهان و می خرم عقبای خویش

با همه آشفتگی پروانه می گردم بیا

می شوم می نوش و اندر جمع مستان میشوم

عاقبت دردی کش میخانه می گردم بیا

عاقبت پروانه ی شمع فروزان میشوم

گر به دست ناکسان بی خانه می گردم بیا

گر هزازران خار وخس در راه و تیغم می زند

من هوادار تو و گلخانه می گردم بیا

می کشم منت به فرزندان ختم انبیا

من در این جام بلا جانانه میگردم بیا

جعفری این حال مستی را کجا پیدا نمود؟

تا که با او میروم دیوانه میگردم بیا