اکبر  علیـرضایی  فرزند علی متولد ۱۳۵۷  متخلص به ساعی

1

ای جان عاشقانت بر لب رسیده بازا

وی پای رهروانت در گل تپیده بازا

بازا که بی حضورت در دیده ای ضیاء نیست

ای مشعل هدایت وی نور دیده بازا

بر گرد شمع رویت پروای سوختن نیست

ماییم و قطره ای اشک چون خون چکیده بازا

بازا که در فراقت دل ها به خون نشستند

ای غایب از نظر ها از دل رمیده بازا

بازا که بی تو ساعی هر لحظه بیقرار است

چون مثل ماه رویت هرگز ندیده بازا

2

کیست در این خلوت شب همدم تنهاییم؟

ای خدا وامانده ی شب های بی فرداییم

در میان ظلمت شب جز دلم همراز نیست

آفرین بر این دل دیوانه ی شیداییم

محرمی کو تا بگویم شرح بی پایان عشق

همدمی کوبشنود این قصه ی سوداییم

اندر این ظلمت دلم بگرفت از بی حاصلی

کی به رویم روزنی از روشنی بگشاییم؟

دیدنت ای نازنین در انتهای آرزوست

ماه رخسار نکویت را تو کی بنماییم؟

تا که گشتم شهره ی شهر و دیار از عشق تو

خون شده جاری ز دل هر دم ازین رسواییم

ساعی دیوانه را دیگر مجال آه نیست

وای ازین بی همزبانی  داد ازین تنهاییم

3

جان من در قفس جسم زند فریادی

همچو مرغی که کند آرزوی آزادی

دل که آن جایگه عشق نگاری نبود

چون بناییست که آن را نبود بنیادی

چهره بنمای به من ای صنم زیبا روی

ماه زیباست چرا پرده بر آن بنهادی؟

آدم از روز ازل جایگهش بود بهشت

بهر یک دانه ی گندم به زمین افتادی

هر که در بادیه ی عشق قدم بگذارد

آگهش دار که یک لحظه نبیند شادی

آنکه پیوسته به شاگردی خود شاد شود

یک زمانی برسد کو بشود استادی

ساعی از عشق تو ای لیلی جان مجنون است

یا تو شیرینی و من کوهکنی...فرهادی...