الهام محمدی خوانسارکی متولد۱۳۶۴

1

در میان نفس های رودخانه دهمان

آب های آزادی رویا جریان دارد

و میان موج هایش

تکرار نبض سنگریزه های آن

و سکوت درختهای عریان شده زمان

و حضور سلطان سرخ گون آسمان ، آخر روز را تثبیت می کند

و میان صدای آب و سوز پائیزی

و میان خنده های کودکانه ذهنم

رابطه ایست که هیچگاه

به نبودنش عادت نداریم

رابطه ای که میان من و مرجان های خواب و خیال است

مثل رابطه ی نان و نمک

رابطه شب و آغوش و نیاز

دوستی آب و آیینه هم

رابطه ای مثل آواز و قفس

این نفسهای غریب

بی حسی انسانها

به نبود شپره های قصه است

قصه ی بی پدری شعرهایم

و سکوت رودی

که لب آبش

شعر من جان دارد

شهر من جانش را مدیون است

به آب

به نور

به آن آبی که از آسمان بی قانون

می تراود نم نم

و نمش چشمان دخترک تنهایی مجنون را

خیس آهنگ شلوغی می کند

شعر من زنبق آبی را هدیه می داد به آب

و وجود آب را به من ، من که همواره من است می بخشد

و تمام رویا می شود شعر من

که صدای آبی آب است

که روان تر از آن

آبی دیدار است .

2

روی تسبیح نگاه من و تو

آبی دیوانه وار کودکی رد می شود

همزمان با اشک مهتاب برین

نسترن از خواب افسونِ سحر پا می شود

آن شقایق از نگاه بی دلیل لحظه ها

پلک می بندد در میان خاکها ، آن هم آبی می شود

پیچک همسایه هم با او برفت تا آسمان

تا یک نفس آبی شود

شاپرک از وحشت این لحظه ها ، ناگهان در خود شکست

بی عبور خاطره از مرز بودن ، او گذشت

آبی و آباد با قابهای زندگی ، از شب گذشت

بی سلام و بی وداع این لحظه ها هم پر کشید

لحظه های نابِ دوران عروسک بازی

از ما هم گذشت

بعد از اینها برگ برگ زندگیها مان شده

نوجوانی

یا جوانی

یا که آهنگ یتیمی می زنیم

این حکایت می کند ، از بود و هست زندگی

بعد از اینها

روی تسبیح نگاه من وتو

این خدا هست که

جایی دارد 

در کنارش  شب بوها ، رگ خوابی دارند

این امید است که شده صاحب این خانه کوچک

که جاری شده ایست در قلب کودک