محمد بابایی  فرزند مصطفی متولد١٣٤١  سرودن شعر را از سال١٣٧٣  در قالب غزل و مثنوی آغاز کرد.                        

 1

 

میخواستم چو تکه ای از آسمان شوم

مثل ستاره همسفر کهکشان شوم

از باد گفتم و شب پاییزی و درخت

می خواستم که دل شکسته ترین شاعران شوم

از پشت مه شکوه دلم دیدنی تر است

ای کاش مثل جنگل مازندران شوم

هر سطر من حکایتی از عاشقانه هاست

می خواستم حماسه ترین داستان شوم

هر نیمه شب که قطعه ای از یک نیایش است

آن نقطه ی سفید دل عارفان شوم

 2

 

قصه ی آمدن قاصدک و فصل بهار

قصه ی آمدن قمری و سار

کوچه و راه شب و وقت سحر

قصه ی آمدن مرد سوار

قصه ی ناله ی بلبل ز فراق

آه جانسوز نی و گریه ی تار

قصه ی شهر شب و قریه ی صبح

و رسیدن به سراپرده ی یار

طرح یک غنچه به دلتنگی دل

نقش گل بر در و دیوار بهار

 3

 

یک بار کویر خواب باران را دید

آبی زلال چشمه ساران را دید

آمد که لبی تر کند اما افسوس

بیدار شد و عبور طوفان را دید

***

گر اذن رسد نگار ما هم برسد

در موسم گل بهار ما هم برسد

گر ما همه یک صدا صدایش بکنیم

ولله که شهسوار ما هم برسد

***

یک واژه ی ناب و ماندگار است شهید

از خون خدا به یادگار است شهید

در دفتر سرخ او بخوان قصه ی عشق

یک راز همیشه پایدار است شهید