1

تنت بهار نگاهت پگاه بارانی

و دستهای تو...!آیات سبز سبحانی

چه دست های قشنگی پرند پوش ترک

چه دست های بزرگی پر از مسلمانی

پر از مسلمانی آشتی پذیر و سترگ

پرند پوش ترک تشنه کام و بارانی

ببار تشنگی ام را چنان که ابر بهار

بتاب بر من شب بسته گرم و نورانی

اگر نبودی این خانه آفتاب نداشت

و می فسرد دلم در شبی زمستانی

اگر نبودی در کوچه های بی عابر

تمام رفتن ها میشدند زندانی

صدای پای تو می آید و نمیشنوند

فسیل های گران گوشی و گران جانی

نگاه آینه را میبری به صبح بهار

دل مرا به هوایی پر از غزلخوانی

پناه بغض نمیدانم منی ! اشکم

به گفتن چه برآید نگفته میدانی

 

 2

داشت می رفت و مرا جا میگذاشت

او مرا تنهای تنها میگذاشت

بی خیال گوش ماهی های ریز

رد خود را روی شن ها میگذاشت

قلعه های ماسه ای له میشدند

روی آنها یک به یک پا میگذاشت

آنطرفتر یک پرنده گاهگاه

جیغ میزد سر به غوغا میگذاشت

باز خورشید از میان ابرها

پای بر پهنای دریا میگذاشت

سایه ها کمرنگ میشد یک نفر...

سایه اش را پشت سر جا میگذاشت

شاید او پایان شعر خویش را

نقطه چین تا صبح فردا میگذاشت

رد پای ماسه ای را آب برد

باز دریا در خودش پا میگذاشت