حسام بهرامی ازشاعران معاصرشهرستان

اشعار زیبای ذیل از اوست:

هر جا که رفتم هی راه و بی راه

عطر تو جاری در نا خودآگاه

بغضی که مانده در حسرت آه

گر تیغ بارد در کوی آن ماه

 گردن نهادیم الحکم لله


گفتم که دیگر حتی سراغت

پاهام رفتند سمت اتاقت

یک عمر شعرم  از اتفاقت

جانا چه گویم شرح فراقت 

چشمی و صد نم جانی و صد آه


حس نشستن در حجم آتش

ترس غریبی مثل سیاوش

جا مانده ام باز با خاطراتش

ای بخت سرکش تنگش به بر کش

گه جام زر کش گه لعل دلخواه


سهم من از تو ذهنی پریده است

سهم من از تو بغضی چکیده است

یک عمر مردی در من دویده است

کافر مبیناد این غم که دیده است

از قامتت سرو از عارضت ماه


قابی که مانده با طرح لبخند 

می بینم و وای هی بندم از بند

این اصفهان را بعد از سمرقند...

مهر تو عکسی بر ما نیفکند

ایینه رویا آه از دلت آه


شعری دیگر:

نستعلیق سوخته بر دیوار ترکیبی از ترانه و خاکستر

سرپنجه ات به ذهن مربع ها سرپنجه ام حوالی یک دفتر

باران دوباره نبض تنم می شد یعنی دوباره زنده شدم اما

من بام بودم و لب من کم داشت بق بق بقوبقوی دو تا کفتر

مثل کلاغ در نرسیدن ها در سر رسید گم شده ام انگار

هر روز هفته جمعه تکراریست با عصرهای خسته ی زجر آور

بغض تو اخم تازه ی من می شد ضرب تو زخم تازه ی من می شد

این بار وقت رد شدنت بانو آرام از حوالی من بگذر

اطلس بپوش توی غزل ها تا جغرافیات مال خودم باشد

حالم شبیه صفحه تاریخ است بعد از هجوم وحشی اسکندر

در من یتیم خانه ی دلگیری ست با واژه های تلخ سر راهی

حالا چگونه من غزلت باشم با بیت های بی پدر و مادر

این زندگی همیشه هشل هفت است با لحظه های تیره و دلگیرش

تو رفته ای و در دل من مانده زخم عمیق خاطره ای دیگر