لغت نامه دهخدا

شهاب اصفهانی . [ ش ِ ب ِ اِ ف َ ] (اِخ ) میرزا نصراﷲ. از شعرای دوره ٔ ناصرالدین شاه قاجار بود و از طرف حاجی میرزا آقاسی به لقب تاج الشعراء ملقب گردید و مدایحی درباره ٔ میرزا آقاسی و ناصرالدین شاه و مراثی در تعزیه ٔ سیدالشهداء دارد. (از مجمع الفصحاء ج 2 ص 219).

تاج ‏الشعرا میرزانصراللَّه . متخلص به شهاب.

مقرن 13 ه.ق متوفّى 1291 ه. ق در اصفهان.

فرزندملامحمدواصل وى از روستای لاو از توابع شهرستان مبارکه بود که به خاطرآنکه قبلا لاو از توابع سمیرم بوده به سمیرمی هم شهرت دارد. خاندان وى عموماً عالم و فاضل بودند. وى در ابتدا به تحصیل علوم عربى و شاعرى روى آورد و سپس به طهران روى آورد و در آن‏جا مورد توجه قرار گرفت. در سال 1254 ه. ق در سن نوجوانى به طهران رفت و در آن‏جا با میرزاطاهر شعرى اصفهانى دیدار کرد. وى از شاعران دوره‏ى ناصرالدین‏شاه قاجار (1313 - 1264 ه. ق) و محمدشاه قاجار (64 - 1250 ه. ق) و معاصر رضاقلیخان هدایت (متوفّى 1288 ه.ق) بود که مورد توجه بسیار محمدشاه قاجار بود و از طرف حاجى‏میرزا آقاسى لقب تاج‏الشعرا را دریافت کرد.

او به تحصیل علم همت گماشت و به دربار ناصرالدین‏شاه قاجار وارد شد و بارها از طرف شاه صله‏ ها دریافت کرد و از طرف وى تیول داشت و پس از مدتى به اصفهان بازگشته و سپس به طهران باز مى‏گشت. وى از طرف امیرکبیر مأمور سرودن شعر براى تعزیه‏  ها و نوحه‏ هاى اهل‏بیت شد تا اشعار نادرستى که در بین بود از یادها برود. سپس مورد توجه آقاخان نورى قرار گرفت. بارها با مؤلف تذکره‏ ى حدیقةالشعرا دیدار داشت. بعد از فوت وى، برادرزاده ‏اش طغرل دیوان وى را از بین برد و شایع بود که اشعار وى را به نام خود مى‏ خوانده است.وى از زنده‏ کنندگان سبک خراسانى به شمار مى‏رفت.

براى آگاهى بیش‏تر، مراجعه شود به رلغت‏نامه‏ ى دهخدا، جلد 31، جزوه‏ ى 166، ص 88 , تذکره‏ ى مجمع ‏الفصحاء، ج 2، صص 86 - 476 , گنج شایگان، ص 244 , تذکره‏ ى مصطبه ‏ى خراب، ص 97 , تذکره‏ ى ریحانةالادب، ج 2، ص 356 , تذکره‏ ى حدیقةالشعرا، ج 2، صص 99 - 889. از اشعار اوست :

 

اى عشقِ تو انداخته از بام، مرا طشت‏                ایّام دگرگون شد و دوران فلک گشت‏

چون باغ ارم خرّم و آهسته شد دشت‏                 بخرام و بزن جام و میارام ز گلگشت

 


سال و محل تولد: سده ی سیزدهم -

تاج الشعراء شهاب اصفهانی

معرف:اوحدی (یکتا)، مجید-مجله وحید- سال۱۳۴۷-شماره۶۰

در شمارهء دهم مجلهء مفید وحید ذیل شعرای گمنام شرح مختصری بقلم‏ شاعر فاضل و گویندهء توانه آقای ذکائی بیضائی مدظله العالی مرقوم‏ رفته بود که با شوقی تمام خواندم و از اینکه حضرت معظم له شهاب را در ردیف شعرای گمنام قلمداد فرموده‏اند متعجب شدم.گرچه مرحوم رضا قلیخان‏ هدایت در مجمع الفصحاء و میرزا طاهر شعری(دیباچه نگار)در گنح شایگان‏ بتفصیل دربارهء صاحب ترجمه سخن رانده و قصایدی چند از آثار او را درج‏ نموده‏اند اما برای سهولت مراجعه خوانندگان تلخیصی از نوشته‏های آنان‏ را با عرض معذرت از جناب آقای بیضائی درین جا نقل میکنم.علاوه برآنچه‏ هدایت و دیباچه نگار ساخته و پرداخته‏اند شخصا اطلاعات دیگری از خاندان‏ او بویژه فرزندش مرحوم میرزا اسمعیل خان ثاقب کسب نموده‏ام که ذیلا بعرض‏ میرسد:

میرزا نصر الله شهاب اصفهانی یکی از مشاهیر سخن‏سرایان ایران‏ در دوران قاجار بوده که پدرانش همه اهل فضل و اکثر بشغل قضاوت لشکر اشتغال داشته‏اند.پس از طی مدارج در علوم متداول زمان بهمراهی یکی از اعمام خود که او نیز صاحب کمالات بوده بسال 1254 روی بتهران آورد و با اینکه در سنین شباب بود بواسطه علو مقام در فنون ادب و قوت طبع که‏ در سخن منظوم داشت ابتدا در دستگاه حاج میرزا آغاسی و سپس بدربار محمدشاه راه یافت-پادشاه قاجار مقدم او را گرامی شمرده و قریب‏ یکهزار تومان مرسوم برای وی مقرر داشت پس از چندی او را بلقب تاج-الشعرائی مفتخر نمود-چون نوبت سلطنت بناصر الدین شاه رسید میرزا- تقی‏خان امیر کبیر صدارت وقت مستمری ویرا امضاء کرد و او را بگفتن‏ مرثیت در مصیبت خامس آل عبا مأمور فرمود که در مجالس تعزیت خوانی‏ بکار رود او نیز چنین کرد و در حضرت صدارت عظمی محلی منیع و مقامی‏ رفیع یافت.

تاج الشعراء در انواع شعر خاصه قصیده استاد مسلم زمان خویش بود و قصاید او غالبا از صد بیت تجاوز میکرد و گاهی به دویست بیت نیز میرسید -از اغلب شعرای دربار برتبت مقدم بود و مخصوصا در طرز اداء شعر و پروراندن سخن بی‏نظیر مینمود-دیوانش بالغ بر شصت‏هزار بیت و من‏ نسخه آنرا در منزل فرزندش مرحوم میرزا اسمعیل‏خان متخلص به ثاقب دیدم‏ که بخط نستعلیق ریز بسیار خویش نوشته شده بود-جای تألیف است که با وجود تمکن و علیرغم اصرار و ابرامی که دوستان و آشنایان داشتند مرحوم‏ ثاقب بطبع کتاب شهاب حاضر نشد و بعد از فوتش هم اطلاعی ندارم که آیا دیوان در خاندان او موجود است یا نه.

تاج الشعراء در نهم شهر ذی حجه 1291 هجری قمری بسرای جاوید شتافت-جیحون شاعر نامی یزد تاریخ وفاتش را اینطور سروده است:

تاج الشعراء شهاب خیر الوصفه‏ در تاسع شهر حج فرو بست شفه‏ جیحون پی تاریخ گذشت از سر و گفت‏ لبیک زنان رفت بیوم العرفه

1291 3-1294

از مرحوم شهاب دو فرزند پسر می‏شناسم بنام میرزا حسن‏خان و میرزا- اسمعیل‏ خان.میرزا حسن‏ خان بجز شعر از کمالات پدر بی‏بهره نبود خط شکسته و نستعلیق ریز را بسیار خوش می‏نوشت-دیوان پدرش شهاب بخط او که در منزل برادرش میرزا اسمعیل‏خان مشاهده کردم-همچنین کتابی بنام‏ اندرزنامهء قابوس نزد این جانب موجود است که بخط شکسته خوش نوشته و بدینگونه رقم نموده:»...و انا عبد الذلیل میرزا حسن ابن مرحمت‏پناه‏ تاج اشعراء غفرله»تاریخ کتابت جمعه نهم شهر شعبان 1295 هجری فرزند دیگرش میرزا اسمعیل‏خان متخلص به ثاقب است که نویسنده کرارا محضر او را چه در انجمن ادبی و چه در خانه مسکونی درک نموده‏ ام او نیز دیوان شعری داشت حاوی قصیده و دیگر انواع شعر و از 20 هزار بیت تجاوز میکرد-ثاقب مردی متواضع خوش‏محضر و شیرین‏کلام بود او هشتاد و نه‏ سال عمر کرد و در سال 1320 خورشیدی بلاعقب بسرای باقی رفت.

دربارهء اشعار تاج الشعراء خوانندگان عزیز را به گنج شایگان‏ تألیف دیباچه نگار(میرزا طاهر شعری)و جلد دوم مجمع الفصحاء احاله‏ میدهم و ابیاتی چند از فرزندش ثاقب که دیوان او بچاپ نرسیده ذیلا نقل‏ کرده بنوشته خویش پایان می‏بخشم:

ما را بجز از عشق تو پرداختنی نیست‏ مهر رخت ایمه ز دل انداختنی نیست‏ با جلوهء بالای تو سرو چمنی را سر از در دعوی دگر افراختنی نیست‏ از هجر رخ روشن و زلف سیه تو شام از سحر ثاقب بشناختنی نیست

و نیز

این عاشقان که تن ببلا پروریده‏اند از آب و خاک مهر و وفا آفریده‏اند یکباره دین و دل چو بسودای عشق دوست‏ بفروختند هردو جهان را خریده‏اند بی‏پرده دیده‏اند پس پرده هرچه هست‏ تا پردهء علابق هستی دریده‏اند

قطعه‏ای شیوا از آقای یکتا در رثاء«رهی»بدفتر مجله رسیده‏ که در شمارهء بعد چاپ خواهد شد.

 


سال و محل وفات: 1291هـ. ق
زندگینامه: وی فرزند "ملا محمد" و متخلص به "شهاب" بود. او ملقب به "تاج‌‌الشعراء" اصل وی از "سمیرم" بود. وی به "تهران" آمد و مورد توجه و عنایت "میرزا آقاسی صدراعظم" و بعدها "امیر کبیر" و "میرزا آقا خان نوری" قرارگرفت. وی عضو انجمن ادبی "ابوالفقراء" در "اصفهان" نیز بود. از او قصاید و قطعات متینی از خود به جای گذاشته از احیاگران "سبک خراسانی" است. در "اصفهان" درگذشت. وی به دستور امیر کبیر دوازده مجلس از وقایع زندگی امام حسین(ع) را به نظم درآورد و «دیوان» شعری از او به جای مانده است. گویا برادرزاده‌‌‌اش "طغرل" اشعار او را با تحریف، به نام خود مى خوانده است

آثار: قصیده ها، قطعه ها و «دیوان» 

منابع: از صبا تا نیما(1/79)، تذکرةالــقبور(146)،حــدیقةا٠ ?شعراء( 2/889- 899)، الذریعه(9/522)، ریحانه(3/263- 264)، سبــک شنــاسی(3/348)، گنج شایگان(244- 333)، مجمع‌الفصحا(4/476- 486) لغت نامه(ذیل/تاج‌‌‌الشعراء)، المآثروالآثار(204)، یادگار(س 5، ش 1و2، ص144- 154)، مصطبه خراب(97).

__________________
دلش گرفت ...و جام شراب را برداشت
و مست شد ، عاشق شد ، طناب را برداشت؟
و قرص ماه تو و قرصهای زردی که ...
فقط گریست ... و لیوان آب را برداشت
همینکه خواست که شک بین ِ ... خواست شک بین ِ...
خدا همان لحظه ، انتخاب را برداشت

 

نام شریفش میرزا نصرالله وآبا واجدادش همه از فاضلان آگاه به منصب قضاوت عساکرمقربان درگاه هر شاه بوده اند او نیز به حکم پدر مهر پرور هم ره بی خردی بهشت وپی پیشروان خردمند برگرفت وبه تحصیل کمالات کمر همت بست ودر پس زانوی طلب نشست تا از علوم ضروریه وکمالات متداوله به قدر امکان اکتساب واقتباس نموده در سنه 1254 بدار الخلافه ری وپیشگاه حضرت کی درآمد به واسطه همراهی عم مکرم نخست شرف مجلس عالی فخر الفضلا دستورالوزرا حاجیمیرزا آقاسی ایروانی را دریافت وعرض مدایح کرد وملحی سزاوار جست وموظف ومنعم ومشرف ومکرم شد از آن خجسته آستان لقب تاج الشعرئی یافت.اقطاعی در وجه مقرری وی معین آمد وهر به مدتی چند از موطن ومسکن بدارالخلافه آمدی ومدحت گفتی ومقضی الوطر بازگشتی تا چنانکه عادت روزگار است آن روزگار بسر رفت وحضرت سلطان السلاطین شاهنشاه عهد ملک ناصرالدین پادشاه غازی بر تخت موروثی ملک برآمد به خاکپای مبارک رسید وتهنیتها گفته وانعامها گرفته به نظم مجلس چند مراثی در تعزیه سیدالشهدا علیه السلام مأمور شد ومنظوم کرد.علی الجمله از شعرای مقرر معین کثیر الفضل بدیع النظم این دولت همایون است.اشعار بسیار وزن تقارب وقطعات وقصاید منظوم نموده که همه در نهایت متانت است وکمال رزانت اگر چه دیوانش به تمامه حاضر نیست این اشعارش در این کتاب مرقوم می شود:


قصیده

ای خد دلفریب تو بر قد دل ربا

چون ماه چارده شبه بر خط استوا

مهر سپه فتنه آن خد دلفریب

مرد بهشت واله آن قد دلربا

یک پرتو از دو عارض ماهت صد آفتاب

یک حلقه از دو زلف سیاهت صد اژدها

حرفی زخاک کویت و صد قبله امید

نامی زعید رویت و صد کعبه صفا

هم لعل جانفزای تو سرچشمه حیات

هم زلف دلپذیر تو سرحلقه بلا

پیدا کف کلیم از آن زلف دلپذیر

پنهان دم مسیح در ان لعل جانفزا

روی تو و دل من آن ماه و این کتان

عشق تو و من من  آن برق و این گیا

روی چو ارغوانم شد چون زریر زرد

بالای همچو تیرم شد چون کمان دو تا

از مهر تو مرا نه از آن خوبتر دلیل

بر عشق تو مرا نه ازین راستتر گوا

میری که خواجگان زمین را زمان زمان

بر بندگیش منهی گردون زند صلا

سرمایه مروت و سرچشمه کرم

سر دفتر فتوت و سرحلقه وفا

ازاو یکی عبادت و منهاج صد حیات

از او یکی اشارت و قانون صد شفا

برآستین بذلش خورشید بوسه زن

برآستان فضلش برجیس جبهه سا

ای بر زمین گماشته فرمان احتشام

ای بر فلک فراشته ایوان کبریا

قادر تویی کنون به همه کار چون قدر

نافذ تویی کنون به همه کار چون قضا

گرآسیای چرخ چو گندم بسایدم

یک جو زجا نجنبم چون قطب آسیا

تا نفحه بهار دهد شاخ را بهی

تا صرصر خزان شکند باغ را بها

سر سبز شاخ قدر تو از نفخه مراد

ایمن بهار عمر تو از صرصر فنا


وله

باز این چه جوانیست که با عالم پیر است

وین عیش که زیر علم شاه و وزیر است

خیز ای چو خورنق رخ پدرام تو خرم

بخرام که جشن شه بهرام سریر است

می ده که به مهمانی نعمان شده بهرام

ای آنکه شقایق ز رخت رنگ پذیر است

با شاه جوان همچو قمر در بر خورشید

بهرام به نام ارچه بزرگ است حقیر است

می سرختر از شاخ بقم خواهم کامروز

رخساره غم زودتر از برگ زریر است

گلگون می انگیز وبزن هی ره شبدیز

در چنگ و نی آویز که گاه بم و زیر است

بر قصر خورنق شده بهرام نگویم

بر اوج شرف گویم خورشید منیر است

خورشید یکی بر فلک این است که بینی

خورشید زمین ظل خداوند بصیر است


در عید ولادت حضرت علی بن ابیطالب(ع)

العید و الصبوح که گردید اشکار

خورشید حق زمشرق تایید کردگار

عید ولادت شه عمرانی است خیز

ای طلعت تو را کف موسی طلیعه دار

سر خدای جل جلاله ظهور کرد

بر خلق همچو نور تجلی به کوهسار

امروز شد پدید پس پرده هرچه بود

ساقی بیا و پرده برافکن ز روی کار

امروز زاد و فرش زمینت به فرش داد

آن عرش را دو نور دو چشمش دو گوشوار

ای ماه چارده شبه جامم ده ودوده

روز ولادت پدر پاک هشت وچار

عید ولادت علی اغصان فیض راست

هم اولین شکوفه وهم آخرین بهار

منصور روزگار شد این عید دلفروز

در روزگار ناصردین شاه روزگار

اینک فزون گشته هزار ودویست سال

زیر روز خوش که شمس ولایت شد آشکار

بس خسروان که کوس بزرگی زند پیش

در ملت ده ودو امام بزرگوار

رفتند وآمدند ونشستند وخاستند

شاهان دین پرست وسلاطین حق گذار

این روز را نکرد کس از بیم خصم عید

کس را نشد سعادت جاوید آشکار

سلطان ما که ناصر دین پیمبر است

این روز کرد عید و ببخشیدش اعتبار

بر شادکامی ولی و کوری عدو

زین عید کرد ساعد اسلام را سوار

شه نزل عید را همه زر بذل کرد و عید

آورد نزل شه سر خصم ستیزه کار

خوارزم شه کز آتش سودای خام داشت

چون دیگ مغز خیره به جوش و دم و بخار

از بهر ترکتاز خراسان سوی سرخس

لشگر کشیده بود فزون از چهل هزار

از حمله مقدمه الجیش ناصری

بشسکت قلب و ساقه اعدای نابکار

گرگان شکار شیران گشتند پیش از آنک

اندر رسد فریدون با گرز گاوسار

اینک سر بریده خوارزمشاه و ری

ای سرکشان دهیر بگیرید اعتبار

امسال بر سنان سرخوارزمشاه زد

سال دگر زند تن فغفور چین به دار

رضوان بر آن پسر که محمد شهش پدر

طوبی برآن شجر که چنینش خجسته بار


وله ایضاً

خیز ای بهشت روی تو آرایش بهار

اردیبهشت دولت شاه است می بیار

گیتی به فرشاه در اردیبهشت ماه

خرم تر از بهشت بود خوشتر از بهار

برگاو شد خور از بره می ده ز پای پیل

ای آهوان مست ترا شیر نر شکار

پوشیده شنبلید ز زربفت پیرهن

وز پرنیان سبز بیاراست گل ازار

خرم همی خرامید در جویبار سرو

سرخوش همی سراید بر شاخسار سار

می بازکن چو خون کبوتر زحلق بط

ای سبز خط که چون پر طوطی است شاخسار

مار از چهره گنج وز لب مار مهره بخش

کز خاک سبز سر زد همچون زبان مار

می ده غزال چشما کاینک چو چشم شیر

لاله همی درخشد ز اطراف مرغزار


در تهنیت عید غدیر خم و مدیح شاه اولیا (ع)

بهار عید غدیر است به فروردین

کزاو فروخت چو باغ بهشت گلشن دین

بکوب پای و برافکن کله بیفشان دست

که صاحب کله هل اتی است صدر نشین

بیار باده کوثر سرشت طوبی لک

که ره زعید غدیر است تا بهشت برین

خلیفه حق وداماد احمد مرسل

ولی مطلق واستاد جبریل امین

امام اول وآخر زمان که در کف اوست

زمام روز و شب و رشته شهور و سنین

سپهر یازده اختر که چار بالش حکم

نهاده بر مه و خورشید و زهره و پروین

کی آسمان و زمین ثانی علی زایند

که اوست بانی و معمار آسمان و زمین

زبندگی است به جایی که در خدایی او

جماعتی به گمانند و فرقه یی به یقین

خداش می نتوان گفت لیک هم زخدا

جداش می نتوان دید جز به چشم دو بین

خدا مگوی علی را و هرچه خواهی گوی

هزار نامش غیر خدای کن تعیین

علی است نفس پیمبر علی است سرخدا

که بر ولی و عدویش ستایش و نفرین


در نعت حضرت خاتم النبیین صلی الله علیه وآله

تبارک الله عید ولادت احمد

که بر براق سعادت همی کند جولان

سواد شامش از و چین طره دلبر

بیاض صبحش از نور طلعت جانان

زخاک بطحی بر مه شهی فراخت علم

که اوست علت غایی به عالم امکان

امیر نه فلک و حکمران هفت اختر

خدیو شش جهت و مرزبان چار ارکان

رسالتش را شق القمر یکی آیت

جلالش را روح القدس یکی برهان

زکاخ حشمت او یک رواق کهنه سپهر

ز شاخ رحمت او یک بهار تازه جنان

زمهر روشن جودش فرشتگان پرتو

زابر پاک وجودش پیمبران باران

نبود گوی فلک در میان فتاده هنوز

که بود بر کف آن شهسوار را چوگان

نداشت سایه و از ابر سایبان بودش

به هر زمین که شدی همچو آفتاب روان