اسم بهرامی ازشاعران معاصرمبارکه:

به هم زدی دو لبت را  ولی بدون کلام

و خواندم از لب تو واژه ای شبیه سلام

وبا سلام خیالی که اتفاق افتاد

به جز سرودن تو هر حلال  بود  حرام

واتفاق تمامی نداشت ...می بارید

نگاه  هر دوی ما هم  گرفته بود  ایهام -

که تو نگاهت را زیرکانه دزدیدی

مرا رها کردی با هجوم این ابهام  

وبعد...  چون به خودم آمدم نبودی تو

تمام واقعه این بود وقصه بود تمام 

ازاین میانه نمی دانم اشتباه از کیست

تصور من ؟ یا اتفاق ؟ یا تو ؟ کدام ؟

۲

شبیه لحظه حساس داستانها بود

نگاه او به من و من به او چه زیبا بود

غریبه بودو به من آشنا تر از خود من

و باز این هم تعبیر داستانها بود

شبیه خلوت زیبای نور و آیینه

سپیدو ساده ویکرنگ خلوت ما بود

قسم به عشق خدا را به چشم او دیدم

خدا که قابل دیدن نبود اما بود

همیشه آخر قصه شبیه حدس تو نیست

شبیه حدس خودم هم نبود  نه...یا بود!؟

گذشت...رفت...دوباره ندیدمش دیگر

ازاو فقط غزلی یادگار اینجا بود

۳

یکی نبود ...یکی بود...جز خدا ...من وتو

دو تا نگاه فقط بود و آن دوتا   من و تو

سکوت مطلق ما بود از آن میانه ولی

خدا خدایی می کرد قلب ما -من وتو-

و بود فاصله ی ما فقط دو تا کلمه

چگونه بشکند اما سکوت را من و تو

سلام بر لب و از حسرت نگفتن آن

شدیم کوهی از آتش  جدا جدا  من و تو

گذشت...هیچ یک از ما قدم جلو نگذاشت

نبود دست من و تو ولی... چرا؟من وتو